پیش سخن:
صندوق نوشابهای که سالها پیش پر از بطری وارد خانه شد، محتوای بطریها یکییکی مصرف شدند، اما صندوق ماند؛ و حالا کسی نمیداند باید با آن چه کند. به انباری خانهتان سر بزنید؛ به زیرپلهها، گوشه حیاط، پارکینگ اتوموبیل، و یا… اگر از نسل مصرف کننده شیشههای برگشتپذیر نوشابه باشید، احتمالاً هنوز یک یا چند صندوق گوشهای افتاده است؛ نه آنقدر ارزشمند که برایش دنبال مشتری بگردید و نه آنقدر بیارزش که با خیال راحت دورش بیندازید. فقط مانده است؛ درست مثل پرسشی که کسی هیچوقت نپرسید. این نوشته در جستوجوی یافتن پاسخ همین پرسش است،که: «سرنوشت صندوقها و شیشههای باقیمانده در خانهها، انبار سوپرمارکتها، رستورانها، عمدهفروشیها و شبکه توزیع چه شد؟ آیا همه آنها جمعآوری شدند یا بخشی همچنان سرگردان است؟»
گاهی یک معضل اجتماعی فقط به این دلیل دیده نمیشود که همه آن را دیدهاند و هیچکس دربارهاش سوآل نکرده است!!! صندوقی که در گوشه انباری یک خانه مانده، شاید برای صاحبش ارزش مالی بزرگی نداشته باشد؛ اما وقتی همین تصویر در صدها هزار یا میلیونها خانه تکرار شود، دیگر با یک موضوع شخصی روبهرو نیستیم.
گاهی برای فهم یک معضل بزرگ اجتماعی، لازم نیست سراغ پروندههای قطور و اعداد چند هزار میلیاردی برویم. کافی است به یک شیشهی نوشابه نگاه کنیم؛ همان شیشهای که سالها در خانهها، مغازهها و انبارها میچرخید، نوشابهاش مصرف میشد، شیشهاش پس داده میشد و دوباره به کارخانه بازمیگشت.
داستان بسیار ساده بود: پول نوشابه، شیشه و صندوق را میپرداختیم، اما شیشه و صندوق در یک چرخه مشخص اقتصادی باقی میماند. شیشه دور ریختنی نبود؛ سرمایه بود. صندوق هم وسیلهای برای حمل نوشابه نبود که پس از مصرف، بیارزش شود.
حالا اما سالهاست این چرخه، کموبیش و در بسیاری موارد، از حرکت ایستاده است. شیشههای برگشتپذیر جای خود را به بطریهای یکبار مصرف دادهاند و صندوقهای قدیمی نیز، دستکم در بسیاری از موارد، دیگر آن جایگاه سابق را در شبکهی توزیع ندارند.
اما یک سوآل ساده همچنان بیپاسخ مانده است: تکلیف دهها میلیون شیشه و صندوقی که سالها در اختیار مردم بود، چه شد؟ نه میخواهم و نه میتوانم ادعا کنم که در این ماجرا «اختلاس» به معنای حقوقی آن رخ داده است. برای چنین ادعایی، قانون، سند و رسیدگی قضایی لازم است. اما آیا هر چیزی که عنوان حقوقی «اختلاس» نگیرد، لزوماً از نظر اجتماعی هم بیاهمیت است؟!! این همان نقطهای است که باید مکث کرد! اگر میلیونها شیشه و میلیونها صندوق در طول سالها در چرخه تولید و توزیع وارد شده و بخشی از هزینه یا ارزش اقتصادی آنها به هر شکل در نظام فروش کالا لحاظ شده است، سرنوشت آنها چه میشود؟ آیا مالکیت آنها همچنان متعلق به تولیدکننده است؟ آیا بخشی از ارزش آنها متعلق به مصرفکننده است؟ آیا باید جمعآوری و بازخرید میشدند؟ آیا قرار بوده به ضایعات تبدیل شوند؟
اگر پاسخ هرکدام از این پرسشها روشن است، چرا این موضوع برای مردم توضیح داده نشده است؟ شاید برخی بگویند: «یک شیشه چه اهمیتی دارد؟» دقیقاً مشکل از همینجا شروع میشود. یک شیشه به تنهایی شاید ارزش چندانی نداشته باشد. اما میلیونها شیشه دیگر «یک شیشه» نیستند. همانگونه که یک اسکناس کوچک به تنهایی شاید چیزی نباشد، اما وقتی میلیونها اسکناس کنار هم قرار میگیرند، سرمایهای بزرگ شکل میگیرد؛ که گفتهاند: اندک اندک خیلی، و قطره قطره سیلی! اختلاسها و تضییعهای بزرگ، گاهی از جایی شروع میشوند که ما ارزش چیزهای کوچک را نمیبینیم.
جامعه ما در سالهای اخیر آنقدر با اعداد بزرگ، پروندههای بزرگ، فسادهای بزرگ و خبرهای بزرگ مواجه شده که ظاهراً در برابر بزرگی عددها واکسینه شده است. زمانی شنیدن رقم چند میلیارد تومان میتوانست جامعه را تکان دهد؛ امروز اعداد بزرگتر از آن نیز گاهی فقط چند ساعت در شبکههای اجتماعی میچرخند و بعد، جای خود را به خبر بزرگتر و تکاندهندهتر بعدی میدهند.
این شاید یکی از خطرناکترین عوارض عادیشدن فساد باشد: فساد دیگر الزاماً ما را خشمگین نمیکند؛ گاهی فقط خستهمان میکند.
وقتی شهروندی میشنود فلان جا هزاران میلیارد تومان جابهجا شده، ممکن است با خود بگوید: «من که نمیتوانم کاری بکنم.» اما اگر همان شهروند بداند چیزی به کوچکی یک شیشه، صندوق، سهم، قبض، حق بیمه، تورم، گرانی، یا حتی کمشدن چند گرم موادغذایی بستهبندی شده نیز بخشی از همین سرمایه ملی است، که سهمی از آنرا او باید از سرانه و درآمد ناچیزش بپردازد، و میپردازد، شاید نگاهش تغییر کند. جامعهی سالم از حساسیت نسبت به همین «چیزهای کوچک» ساخته میشود.
مسأله این است که اگر یک شرکت، یک کارخانه یا هر بنگاه اقتصادی دیگری، شیوه تولید و بستهبندی خود را تغییر میدهد، آیا موظف نیست تکلیف سرمایهای را که سالها در چرخه توزیع آن وجود داشته، روشن کند؟! اینجاست که پای دستگاههای مسئول نیز به میان میآید.
قرار نیست هر تصمیم اقتصادی یک بنگاه خصوصی، پرونده قضایی باشد. قرار نیست دولت برای هر بطری و صندوقی دخالت کند. اما وقتی پای حقوق میلیونها مصرفکننده، محیط زیست، پسماند و سرمایهای گسترده در میان است، آیا دستکم پرسیدن و شفافسازی، وظیفه نهادهای ناظر، پرسشگر و مدعیالعموم نیست؟!!
چرا درباره چنین موضوعی کمتر شنیدهایم که کسی بپرسد: چه تعداد شیشه در گردش بوده؟ چه تعداد صندوق وجود داشته؟ چه میزان از آنها بازگشته است؟ چه تعداد باقی مانده؟ چه کسی مالک آنهاست؟ ارزش امروز آنها چهقدر است و سرانجامشان چه شده است؟
شاید پاسخ همه این پرسشها کاملاً قانونی و روشن باشد. اگر چنین است، چه بهتر. یک توضیح روشن والیان و مدعیان حقوق عامه، میتواند این پرونده بینامونشان را برای همیشه ببندد. اما اگر پاسخی وجود ندارد، سکوت چه معنایی دارد؟ گو اینکه چندسال پیش نیز با کوچک کردن شیشهها (از۳۰۰ میلیلیتر، به۲۵۰) این معمای بیپاسخ تکرار شد و هیچکس سخنی نگفت!!! شاید در گوشهای دیگر از میهن پهناور، دادگستر و یا مدعیالعمومی طرح پرسش کرده باشد و ما بیخبر باشیم!
اینجا اما، یک تناقض تلخ و آزاردهنده، مدام رخ مینمایاند و خود را نشان میدهد. یک پارادوکس؛ عدالتی نادیده و از سویدای جان آرزو شده!!!
چرا برای بسیاری از کنشها و اعتراضهای اجتماعی، صنفی و سیاسی مردم، واکنش دستگاههای مسئول میتواند بسیار سریع، جدی و گسترده باشد؛ اما در برابر مسائل اقتصادی و حقوقی روزمره مردم، گاه چنان سکوتی حاکم میشود که شهروند تصور میکند اصلاً مسألهای وجود ندارد؟! به راستی چرا باید چنین باشد؟!
حق مردم، حتا وقتی در سکوت (نه فقط سکوتی از سر ترس و اجبار) و در قالب یک شیشه نوشابه، یک صندوق، یک قرارداد یا یک مبلغ کوچک قرار گرفته، همچنان حق مردم است.
نکتهی حیاتیتر و پراهمیتتر آنکه، حذف تدریجی شیشههای قابل برگشت و جایگزینی آنها با بطریهای یکبارمصرف پلاستیکی، فقط مسألهی اقتصاد نیست؛ مسألهی محیط زیست هم هست.
شیشه را میتوان بارها شست و دوباره استفاده کرد؛ بطری پلاستیکی اما پس از مصرف، به بخشی از کوه عظیم پسماند تبدیل میشود؛ کوهی که هزینه جمعآوری، تفکیک و بازیافتش نیز در نهایت به جامعه بازمیگردد؛ به ما شهروندان ذیحق رعیت شده! کجاست و کیست آنکه بتواند هزینههای خسران و تبعات دیرپای ناشی از آلودگی آنها را بر زیستمندان ،در زمین ،هوا و دریا محاسبه کند؟!
این نیز میدانیم که پلاستیک در صنایع نوشیدنی در سراسر جهان کاربرد دارد و نمیتوان با یک حکم کلی، همه بستهبندیهای پلاستیکی را زیانآور دانست. اما پرسش منطقی این است که چرا باید نظامی که سالها امکان استفاده مجدد از شیشه را فراهم میکرد، بدون توضیح روشن درباره پیامدهای اقتصادی و زیستمحیطی آن، کنار گذاشته شود، و هیچ مدعی و یا صاحب حقی دم بر نیاورد؟! که باید گفت:
“دراین وادی به بانگ سیل بشنو
که صد من خون مظلومان به یک جو
پر جبریل را اینجا بسوزند
بدان تا کودکان آتش فروزند
سخن گفتن که را یاراست اینجا
تعالیالله چه استغناست اینجا”
شاید هم پاسخ این باشد که شیشه گرانتر است، حملونقلش دشوارتر است، شکستنی است و نگهداری و شستوشوی آن هزینه دارد. بسیار خوب؛ همه اینها قابل بحث است؛ اما هزینه تغییر یک نظام اقتصادی نباید با حذف پرسش درباره سرمایه نظام قبلی پرداخت شود. اگر قرار بوده شیشهها و صندوقها جمعآوری شوند، چرا سازوکار آن روشن نیست؟ اگر قرار نبوده جمعآوری شوند، چرا؟ اگر مالکیت آنها متعلق به تولیدکننده بوده، مبنای آن چیست؟ و اگر ارزششان در اختیار مردم بوده، چه کسی باید پاسخگوی این سرمایه سرگردان باشد؟ این پرسشها نه سیاسیاند، نه جناحی و نه متعلق به اصلاحطلب و اصولگرا، یا اعتدالی، یا… اینها پرسشهای ساده شهروندیهستند.
شاید بزرگترین مشکل ما همین باشد که برای دیدن تخلف، منتظر عددهای نجومی میمانیم. در حالی که عدد نجومی، از جمع شدن عددهای کوچک ساخته میشود.
وقتی مردم بارها میبینند که پروندهای بزرگ میآید، مدتی سر زبانهاست و بعد فراموش میشود، کمکم انتظارشان از پاسخگویی پایین میآید. به جایی میرسند که دیگر نمیپرسند «چه شد؟» میگویند: «همین است دیگر! کی به حرف ما گوش میدهد؟!» و این، شاید از خود فساد خطرناکتر باشد. زیرا جامعهای که نسبت به تضییع حق خود حساس نباشد، دیر یا زود نهتنها سرمایههای بزرگ، بلکه مفهوم «حق» را نیز از دست میدهد.
پس بیایید از یک شیشه شروع کنیم. نه برای متهم کردن کارخانهای، نه برای صدور حکم درباره شرکتی و نه برای ساختن یک پرونده خیالی. فقط برای پرسیدن یک سوآل ساده: آن همه شیشه و صندوقی که سالها پولش را پرداختهایم و در چرخه اقتصادی کشور در گردش بوده، امروز کجاست؟ اگر پاسخ روشن است، بگویید. اگر حقی وجود نداشته، توضیح دهید. اگر سرمایهای باقی نمانده، علتش را روشن کنید. و اگر حقی از کسی ضایع شده است، چه بهتر که پیش از آنکه «یک شیشه» به «میلیونها شیشه» تبدیل شود، کسی مسئولیت پرسیدن را بر عهده بگیرد. زیرا جامعهای که برای یک شیشه سؤال نمیکند، روزی ممکن است در برابر یک میلیارد هم فقط شانه بالا بیندازد. فساد بزرگ، همیشه از عدد بزرگ آغاز نمیشود؛ گاهی از همان یک شیشهای آغاز میشود که هیچکس ندید. یک شیشه، از میلیونها شیشه؛ به همین سادگی!













